امام سجاد، زین العابدین (علیه السلام )، پیشوایان متقین ، در عصرى كه سفاكان و دین گریزان ، محراب را با خون اولیاى خداگلگون مى ساختند و حقگویان برخاسته از محراب را به جرم سرفرود نیاوردن در برابر غیر خدا، مورد سخت ترین آزارها و نارواترین دشنامها قرار مى دادند و ماءذنه هاى هدایت و مناره هاى دین را ناجوانمردانه به خون تكبیرگویان عزت و دیندارى مى آغشتند، آرى در چنین عصرى از محراب ، ماءذنه اى رفیع ، رفیعتر از همه برجها ساخته بود نجواهاى پنهانیش را رساتر از هر فریاد به گوش غفلت زدگان و راه گم كردگان زمانش و نیز فرزندان آینده اسلام برساند.
امام سجاد (علیه السلام ) چون براى نماز آماده مى شد وضو مى گرفت ، رنگ رخسارش دگرگون مى شد و چون از علت آن مى پرسیدند، پاسخ مى داد:
((آیا مى دانى كه مى خواهم به آستان چه بزرگى راهیابم و در مقابل چه مقامى قرار بگیرم !)).
على بن الحسین (علیه السلام ) چنان در این میدان مى كوشید كه وقتى فاطمه ، دختر امیرالمؤ منین (علیه السلام ) آن تلاش طاقت فرسا و آن عبادت بى وقفه را در فرزند برادرش ، مشاهده كرد، بر سلامتى او بیمناك شد و از جابرین عبدالله یارى خواست تا شاید امام سجاد را از آن همه زحمت و مرارت كه در مسیر عبادت به خویش روا مى داشت باز دارد.
به جابر گفت : تو مى دانى كه ما خاندان رسول خدا، حقوقى بر شما داریم ، از آن جمله این است كه اگر خطرى ما را تهدید كند، شما باید به یارى ما بشتابید. اینك فرزند برادرم از كثرت عبادت خویش را در معرض خطر قرار داده است از او دیدار كن و از وى بخواه تا قدرى به استراحت نیز بیندیشد.
جابر به حضرت امام سجاد (علیه السلام ) رسید، حضرت را در حال عبادت یافت در حالى كه بدن آن گرامى بشدت ضعیف شده بود. جابر نگرانى عمه آن بزرگوار را به ایشان یادآورى كرد و گفت :